من برگشتم....
خوبین؟من که توپ توپمممممممممممممممممم
کیبورد پیسی جونم هنوز درست نشده و از اونجایی که طول می کشید رفتم گرفتم و الان یه کیبورد جدا واسش خریدم و دارم کار می کنم.یه خورده سخته اما هیچی بهتره
تابستون هم گذشت مثه سالهای دیگه..کار خاصی نکردم به دلیل مسایلی که نم خوام اینجا بگم..
اما مطمینم که از همین امروز نه از روز۸۸.۸.۶کل زندگیمون تغیر می کنه.
مهر که نبودم از کدوم روزش بگم؟از اینکه پویا ۲بار اومده یشم و دیروزم پیشم بود که رفت خونه..از اینکه خونه جدیدم خیلی راضی هستم به دانشگام خیلی نزدیکه یعنی از خونه من تک تک کلاسهای دانشگاه مشخصه...
از اینکه پیشه سونی جون(دختر صابخونم)۳تار یاد می گیرم .فعلا ۳جلسه شده..از اینکه بیشتر وقتها با سونی هستم که صداش کپ صدای شکیلا هست و همش می خونه..عالی صداش
بازم از چی بگم!!! اهان از اینکه چند روز پیش با صابخونم رفتیم وسایل ترشی گرفتیم و واسم ۲دبه ترشی گذاشت
عاشقه ترشی خونگی هستم..
الان هوا طوفانه..فردا شب شاید برم شمال..هنوز معلوم نیست دلم لک زده واسه خونه اما فعلا به دلیل مسایلی نمی تونم برم
فردا صبح از ۱۰ باید برم خرید البته تنها نیستم با دوست پویا میرم
..باید کلی شیرینی بگیرم واسه بابا جونم لباس بخرم.. البته هوا سرده اما حتما باید برم..دلم می خواد داد بزنم
خوشحالمممممممممممممممممممممممممم.. به دلیل مسایلی
خوشحالیم به خاطره اینه که انتظار به پایان رسید
یوهوووووووووووووووووووووووووووووووو
کسی نمی اد باهام برقصه
خوشی در خونه مارو هم زدههههههههههه..یوهووووووووو
امیدوارم مشکلات همه حل بشههههههههههههههههههههههه![]()
بابا جونم مامانی عاشقتونمممممممممممم...یه مدت دیگه کلی خبر خوش اینجا درج خواهد شد...امشب عشق و حاله کلاس نزار دوباره
نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی اد یعنی یه موقه می خواستم اینجارو حذف کنم اما دلم نیامدد![]()
دوس دالم اینجارو
بازم میام.![]()
![]()
سلام
تبریز.ساعت ۱۲ کافی نت..![]()
![]()
رمضان و دلتنگی های من..
دارد دل من شور و نواي دگري.
ما بنده عاصي و گنهكار توئيم.
اي داور بخشنده به ما كن نظری.![]()
التماس دعا..
باورم نمی شه...
روز شنبه تصمیم جدی شد که خونه تبریز من عوض بشه..من و پویا ۲شنبه تبریز بودیم...با اسیان دوست پویا چند تا خونه دیدیم و یه خونه نزدیک دانشگاه ۳طبقه که من طبقه ۲ رو خوشم اومد و طبقه بالا هم دانشجو و طبقه پایین صابخونه مهربون.. شروع کردیم به جمع کردن.به صابخونه گفتیم و از رفتنمون ناراحت شد..۲شنبه و ۳شنبه کل وسایل جمع کردیم..ساعت ۴روز ۴شنبه یه خاور با ۳تا کارگر گرفتیم و اومدن وسالیهارو بار زدن...خانم صابخونه مهربون گریه کرد..دلم واسش تنگ می شه اما قسمت نبود به خدا.بدی خوبی دیدن حلال کنید..همه چیز جور شده بود..ساعت ۵ رسیدیم خونه جدید.تندی رفتیم اب پرتغال و اب معدنی خردم و با کارگرا خوردیم...بنده خداها داشتن می مردن از تشنگی.دیگه باهام دوست شدن![]()
.صابخونه گفت دانشجویی و اینمه وسایل
۵شنبه شب کل خونه رو مرتب کردیم..یه خونه نقلی دانشجویی..۹۰متر..۱اتاق مخصوص خودم...بابایی و مامانی بهمون مرحبا گفتن
اخه تنهایی همه کارهارو انجام دادیم...امروزم از اینجا میریم.دختر صابخوننه جدیدمون فوق لیسانس ادبیات داره تموم می کنه و ۳تار میزنه و می خونه..یه صدا داره خوده شکیلا...قرار از مهر ماه واسم کلاس بزاره..بلاخره به ارزوم رسیدم..دیگه پیش نوید نمی رم واسه یاد گرفتن... الانم هوا عالیه... خونه مرتب..یه سال دیگه با یه محیط جدید...خدایا خودت به همه شانس بده..حتی به اون کارگری که بهم گفت چرا خدا به ما شانس نداده و من گفتم که خدا به همه یه جور شانسی میده...
خدایا دوست دارم..هنوزم باورم نمی شه اسباب کشی کردیم..اونهمه وسیله اونهمه کار...حکمت خدا چقدر قشنگ بود...
الانم پویا صدای سونیا رو ضبط کرده داریم گوش میدیم...به به...
به امید روزهای خوش..
بای بای تا ۲ماه دیگر..![]()
خبر..
نیمه شبه و خوابم نمی اد
.پویا ۳ساعت دیگه میرسه..احتمالا خونه تبریز عوض کنیم..من که از خدامه
دلم میخواد سال دیگه خیلی فرق داشته باشه.از طرفی وقتی می تونم نزدیک دانشگاه خونه بگیرم با ماهی ۱۵۰ چرا اینجا باشم با اجاره ۳۲۰ و خونه ۱۷۰ متری و تک و تنها..خدایا امیدوارم بتونم مامان و بابارو راضی کنم که خونمو عوض کنن..امیدوارم بشه.محیط اونجا دیگه واسم خسته کننداست.
امشب شام تولد
فرشاد خودم درست کردم.غذای مورد علاقه داداشی.(لازانیا)
فردا بعدظهر یه جشن کوچیک داریم.![]()
تولدت مبارک
فرشاد جونمممممممممممممممممممممم.
۲۰سال گذشت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم جیگرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهونه..
دوباره سلام..
امشب یه بهونه شد که دوباره بیام اینجا
.اخه امشب باید ثبت نامه دانشگاه بکنم.نمی دونم چرا اینهمه زود.
یاسی و عمه اینجابودن..همین الان رفتن.پویا تبریز رفته.نمی دونم چرا مثه اتیش رو اسپند شدم
.اونجا که بودم دلم می خواست زودی بیام اینجا
.حالا اینجا که هستم دلم هی می گیره
.بابا هنوز از باکو نیومده.خسته شدم.خوب وقتی نباشه ادم خوش نیست که.دلم مسافرت می خوداد یه جایی که خنک باشه..حتی همین ویلای کوهای تالش هم بریم راضیم.الانه انجا لابد بهشته..نمی دونم.شاید از فردا درس بخونم اما هنوز حسش نیومده..اه چه مرگم شده نمی دونم..خدایا هلپ می.. مادربزرگ هم حالش بده..نمی دونم شاید اجلش رسیده اما خیلی عذاب کشیده.۱۵روز می شه لگنش شکسته.۹۲سال داره .بعید می دونیم که دیگه خوب بشه..گاهی دعا در حقش و اینکه بمیره واجبه.وقنی می بینم اونهمه عذاب می کشه دلم می گیره.![]()
همینا دیگه..مامان رفت بخوابه و فرشادم که رفته پمپ.منم که فعلا بیدارم تا ثبت نام کنم.امیدوارم کلاسهام رو هم نیوفته..![]()
شمال..
پختم از گرما..
۴روز خونه بیدم و همش بخور و بخواب و بگرد..بیشتر روز هم با یاسی هستم و همش بگو بخند.مثلا جریان دیشب و اصالت خانواده ما و طنز یاسی![]()
هنوز حس هیچ برنامه ای ندارم...
پویا امروز امتحان داشت.اسکیس.ایشاالله که قبول می شه..![]()
خدا جونم ۲تا از نمراتم نیومده دارم سکته می کنم![]()
بیشتر دوستام ترم تابستان ورداشتن اما من نه. اخه تبریز نیستم که...بی خیال دیگه..
دیگه خبری نیست..خبر هستا اما حس نوشتن ندارم...![]()
بای بای![]()

