.خاطرات دانشجویی ما .
این چند هفته سرم شدیدا شلوغ بود..هم درس هم خونه رفتن و خرید...جمعه صبح رسیدم تبریز.خونه خیلی خوش گذشت. اینم شعر موزیک" تک درخت "اقا نوید:ای تک درخت خونه٬ای یا کریم نشسته با زهر تیر صیاد بال و پر شکسته٬زارو پریشون شده٬یه همزبون نداره٬دیگه توی وجودش یه قطره خون نداره.غصه نخور یا کریم دوباره پر میگیری.اگه بشی نا امید به دست غم میمیری.به دست غم میمیری.لا لای لای...لالالاییییی..منم یه نیمه جونم منم بی همزبونم قصه ی بی کسی هام عمری که من می دونم.منم دلم شکسته.غم تو دلم نشسته.کسی تو این زمونه عشقم دل نبسته.دل منو دادی به بازی اما ازش نگرفتی سراغی... خدانوشت:خدایا شکرت به خاطر همه ی خوبی ها.به خاطر همه ی زیبایی ها.خدا جونم شکرت.خدایا درسته که گاهی ناامیدم اما همیشه ارزو می کردم مثل بابایی وجود تو در تمام رگهام جریان داشت و هیچوقت نمی ترسیدم...خدایا عمر پدر ومادرم طولانی کن تا بتونم لذت ببرم از وجودشون.خدایا کمکم کن این ترم نمراتم بهتر تر بشه.خدایا به همه کمک کن.خدایا شکرت به خاطر همه ی الطافت...خداایا شکرت به خاطر سلامتی.شکر به خاطر ان ارامششششششششششششش.شکر. خوبین؟من که توپ توپمممممممممممممممممم مهر که نبودم از کدوم روزش بگم؟از اینکه پویا ۲بار اومده یشم و دیروزم پیشم بود که رفت خونه..از اینکه خونه جدیدم خیلی راضی هستم به دانشگام خیلی نزدیکه یعنی از خونه من تک تک کلاسهای دانشگاه مشخصه... تبریز.ساعت ۱۲ کافی نت.. دارد دل من شور و نواي دگري. ما بنده عاصي و گنهكار توئيم. اي داور بخشنده به ما كن نظری. التماس دعا..![]()
![]()
![]()
یه شب همه ی اقوام شام خونه باغ دعوت کردیم و بعدش کلی بزن
و بکوب.
فکر میکردم بابایی به صدای بلند موزیک گیر بده اما اصلا هیچی نگفت
و از اونجایی که اقایون با هم نشسته بودن و گرم حرف زدن بودن اینطرف خانم ها و پسرها ودخترهای فامیل میدون گرم کرده بودن.
..رقص اکثر اقوام ما عالیه حتی پسرها اما تعجب من از رقص نوید پسر عموم بود
.اصلا فکر نمی کردم به این توپی برقصه با دختر عموم یه ۱ساعت وسط بودن
.نوید هم ۳تار میزنه و هم شعر میگه و هم موزیک می سازه..صداش عالی (.از نظر من)فرشاد و ارش هم که فقط گوله نمک.فریبا داشت شیرینی تر می خورد که فرشاد ۳تا شیرینی یهو مالید به سر و صورتش
.و از اونجایی که عاشق شرینی بود دلش نیومد صورتش بشوره
و همه رو خورد
داشت از خنده می ترکید کم مونده بود خفه بشه.
.و کلی جریان دیگه.شب به یاد موندنی بود
.اینگونه شب ۳شنبه ما به پایان رسید...روز بعدش چند تا از دوستای کله گنده ی بابا از رامسر اومده بودن و گیر دادن که معدن شن و ماسه یه هیمچین معدنی رو مجوز به بابا بدن..من که مخالفم اخه سر ۶۲سالگی و معدن!!!
وقتی می خواستم بیام کلی دستهای بابا
رو بوسیدم![]()
.از بس خونه رفتم دلم نمی اومد بیام
..جمعه که تبریز بودم تا ۱ خوابیدم
...بعدش کلاس ۳تار بود.شنبه رفتم کلاس دیدم به به استاد نیامده...عجب شانسی...رفتم خرید کردم و اومد خونه و شروع کردم به درس.تا ۳ یه درس خوندم و ۴تا ۹شب دادرسی مدنی رو خوندم.وای که چه سخت بود
...سونی هم اومد و فیلم دلشکسته رو نگاه کرد...به خاطره پول برق و اب و گاز طبقه بالایی باعث شد که کدورتی بین من و صابخونه بشه که والله من روحم خبر نداشت که از طرف من کلی حرف به صابخونه میزنه.که دیروز رفتم پیشش و کلی حرف زدیم و مسیله حل شد.
و یادمان باشد نزاریم حرفی رو بین ما طبقه بالایی رد وبدل کنه چون کلا حرفهارو برعکس میزنه وکدورت پیش میاد
.دیروز ۱۰کلاس داشتم تا ۷..به خاطر غیبت جلسه قبل استاد ازم درس پرسید و من بلد نبودم
استاد باحالیه گفت اینقده میپرسم تا یه + بدم بهتون
.از اونجایی که من ۵شنبه میرم رشت و ۲شنبه می ام نمی دونم کی درس بخونم
.اما صد در صد تا امتحانات دیگه نمی رم خونه...امروز هم تا ۱ کلاس بودم و بعدش ۲ساعتی با پریسا بودم.من و پریسا همیشه کلاسهای ۸ صبح با کتک میرسیم دانشگاه
.اخه عشق خواب صبح داریم.بعد رفتم سوپر خرید کردم و ۱۵مین موندم تا اقاهه ۵۷۵۰ رو از ۷۰۰۰هزاری که من داده بودم کم کنه.
اخرش نتونست و خودم این کارو کردم.اخه حاج اقا تو که حسابت ضعیفه چرا میمونی سر صندوق
.ساعت ۳ از خستگی خوابم برد چشم باز کردم دیدم ساعت ۵.۱۵ و من ۵.۳۰ کلاس داشتم
.اول نمی خواستم برم .یه نگاه از پنجره به دانشگاه انداختم دیدم هنوز استادا سر کلاس نرفتن.تندی لباس پوشیدم و تا رسیدم دم در استاد اومد.از مزایایه نزدیکی خونه به دانشگاه
.بعد از کلاس در سرمای ناجوانمردانه ی تبریز
رفتم از بانک پول بردارم که از دور دیدم خلوته و حدس زدم که دستگاه معذور است از پرداخت پول
.رفتم یه مرغ خریدم و قدم زنان رسیدم خونه.به بابایی زنگ زدم دیدم رفته تهران و با فرنود شام خونه عمه اینا بودن.بعد به مامانی زنگ زدم که دیدم اقای ظهیری جون مدیر پمپ با خانوادش خونه ما هستن.
با پویی هم حرف زدم..مامانی و بابایی هفته ی دیگه ۲روزه میرن مشهد
وپویا هم می خواست بره اما چون ۲نفری نذر داشتن پویارو نمی برن
.بلاخره تصمیم به فروش کارخونه تهران گرفته شد
.خدایا شکر
....من دیگه برم که فردا کلی کار دارم.خوش باشید
.راستی عید هم پیشای مبارک
![]()
![]()
میبینم که وبلاگم کپک زده
اره دیگه من به دوستان سر نزنم کسی هم به من سر نمی زنه.عب نداره سر همگی سلامت.
هفته یش با کلی سوغاتی و لباس وشیرینی رفتم خونه...خوش گذشت ۵روز موندم...الانم دلم میخواد برم اما شاید فردا ۲۲ ابان بازم برم خونه البته ۱ روزه.اگه نرم احتمالا بابایی و مامانی و پویایی میان پیشم.
اصلا در نخوندم نمی دونم چرا حسش نمیاد .ورزش هم نمی کنم.مثلا میخواسم عروسی پویا وزنم کم بشه ها اما ۳ماهه می شه!!نه با این خوردن وخوابیدن
میگما ۲روزه فقط گلوم درد می کنه نکنه انفولانزا گرفتم
خدا نکنه اما دارم پرهیز چربی میکنم که گلو بدتر نشه...فردا شب خونمون کلی مهمون هست.بابایم دوستاش شام دعوت کرده جای من خالی
درس ۱۷ ۳تار هستم.خیلی حال میده امروز کلا تمرین کردم میخوام هفته ای ۲جلسه بشه کلاسم.استاد تا الان تشویق کرده می گه استعدادش دارم خوب یاد میگیرم...میخوام ۳تار حتما ادامه بدم. برنامه زیاد دارم اما دیگه نمی گم می ترسم به قولم وفا نکنک بعدش ضایع بشم.حالا امسال درسمو تموم کنم ببینم چی میشه. دیگه همینا...برم وبگردی![]()
![]()
کیبورد پیسی جونم هنوز درست نشده و از اونجایی که طول می کشید رفتم گرفتم و الان یه کیبورد جدا واسش خریدم و دارم کار می کنم.یه خورده سخته اما هیچی بهتره
تابستون هم گذشت مثه سالهای دیگه..کار خاصی نکردم به دلیل مسایلی که نم خوام اینجا بگم..
اما مطمینم که از همین امروز نه از روز۸۸.۸.۶کل زندگیمون تغیر می کنه.
از اینکه پیشه سونی جون(دختر صابخونم)۳تار یاد می گیرم .فعلا ۳جلسه شده..از اینکه بیشتر وقتها با سونی هستم که صداش کپ صدای شکیلا هست و همش می خونه..عالی صداش
بازم از چی بگم!!! اهان از اینکه چند روز پیش با صابخونم رفتیم وسایل ترشی گرفتیم و واسم ۲دبه ترشی گذاشت
عاشقه ترشی خونگی هستم..
الان هوا طوفانه..فردا شب شاید برم شمال..هنوز معلوم نیست دلم لک زده واسه خونه اما فعلا به دلیل مسایلی نمی تونم برم
فردا صبح از ۱۰ باید برم خرید البته تنها نیستم با دوست پویا میرم
..باید کلی شیرینی بگیرم واسه بابا جونم لباس بخرم.. البته هوا سرده اما حتما باید برم..دلم می خواد داد بزنم
خوشحالمممممممممممممممممممممممممم.. به دلیل مسایلی
خوشحالیم به خاطره اینه که انتظار به پایان رسید
یوهوووووووووووووووووووووووووووووووو
کسی نمی اد باهام برقصه
خوشی در خونه مارو هم زدههههههههههه..یوهووووووووو
امیدوارم مشکلات همه حل بشههههههههههههههههههههههه![]()
بابا جونم مامانی عاشقتونمممممممممممم...یه مدت دیگه کلی خبر خوش اینجا درج خواهد شد...امشب عشق و حاله کلاس نزار دوباره
نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی اد یعنی یه موقه می خواستم اینجارو حذف کنم اما دلم نیامدد![]()
دوس دالم اینجارو
بازم میام.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


